مجتبى ملكى اصفهانى

140

فرهنگ اصطلاحات اصول ( فارسى )

صفت نسبى معنا هستند كه به اعتبار اتحاد لفظ و معنا به لفظ نسبت داده مىشوند . نسبى بودن آنها به خاطر اين است كه لفظ ممكن است از جهتى مطلق و از جهت ديگر مقيد باشد ؛ مثلا هرگاه لفظ بنده را به قيد ايمان به كار ببريم ، از جهت ايمان مقيد است ولى از جهت زن يا مرد بودن يا سفيد پوست و سياه پوست بودن و عالم و غير عالم بودن و ساير خصوصيات ، مطلق است . - تلازم و تقابل اطلاق و تقييد : تقابل بين اطلاق و تقييد از باب تقابل ملكه و عدم ملكه است . زيرا اطلاق يعنى عدم تقييد در چيزى كه شأن آن تقييد است . پس اطلاق در امكان و عدم امكان از تقييد متابعت مىكند ، يعنى هركجا تقييد ممكن باشد ، اطلاق ممكن است و هركجا تقييد ممكن نباشد ، اطلاق نيز ممكن نخواهد بود . به عبارت ديگر : در جايى مىتوان گفت اطلاق وجود دارد كه قابل قيد خوردن باشد ولى قيد نخورده باشد ؛ ولى اگر جايى اصلا قابل قيد خوردن نيست ، نمىتوان گفت مطلق است يا نيست . - اطلاق در جملات : اطلاق اختصاص به الفاظ مفرد مانند اسم جنس و علم جنس و نكره ندارد ، بلكه در جملات نيز اطلاق جريان دارد . مانند اطلاق صيغه افعل كه وجوب عينى ، تعيينى و نفسى از آن استفاده مىشود ، و همچنين اطلاق جمله شرطيه كه انحصار شرط از آن استفاده مىشود . « 1 »

--> ( 1 ) اصول الفقه ، ج 1 ، ص 158 .